تبليغاتX
Blue Wishes
Football Literature Daily Memories Fun
Blue Wishes
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار ×××××روز فراق را که نهد در شمار عمر
جمعه ها

 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی


چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی


خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن


خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی


برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیامدی

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 13 Nov 2009 | | Category: Literature
داربی

 

 

نظرسنجی

شما اگه جای من بودید، با امیرحسین صادقی چی کار می کردید؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sat 3 Oct 2009 | | Category: Football
عید فطر

 

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال ماه در ابروی یار باید دید

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 20 Sep 2009 | | Category: Daily Memories
خورشید کعبه

 

فردا آسمان، دیگر آبی نخواهدشد.

فردا سبزه زار، خواهدخشکید.

فردا دریا، خواهدجوشید.

فردا گل ها، دیگر رنگ و بویی نخواهندداشت.

و فردا زمین، یتیم خواهدشد.

آبی آسمان، سبزی سبزه زار، وسعت دریا و زیبایی گل ها، همه فدای یک تار موی آنکه خواهدرفت!

اما حیف! حیف که که خالق آسمان و سبزه زار و دریا و گل، نخواست که او بماند.

فردا زینب(س)، پس از مادر، پدر را هم از دست خواهدداد!

اما او را چه غم؛ یتیم واقعی، من و توئیم، که علی(ع)، پدر امت بود.

ولی ...

ولی نفرین بر کوفه!

نفرین بر دروغ و ریا و فریب این شهر و مردمانش؛ که علی(ع)، امشب پیش از رفتن خواهدگریست بر آنچه زین پس آنان بر فرزندانش روا خواهندداشت.

نفرین بر این بلد شوم؛ که حتی دم مرگ هم خورشید کعبه را آرام نخواهندگذاشت.

آری، خورشید کعبه!

امشب کعبه چه خواهدکرد؟ امشب بر کعبه چه خواهدگذشت؟ امشب، که آخرین شب زندگی مولود اوست! کعبه چه خواهدکرد، حالا که علی(ع)، که روزگاری بر دستان فرزند اسد از شکاف او بیرون آمد، دیگر فردا را نخواهددید؟

و کعبه از این پس، غم ها به خود خواهددید! روزگاری در حجه الوداع، کعبه غم وداع با پیامبر(ص) را در سینه داشت و در آینده، باید بگرید بر وداع حسین(ع)، که همه عالم بر او خواهندگریست؛ و این پایان ماجرا نیست که رضا(ع) نیز غم قرن ها دوری را بر سینه او خواهدگذاشت؛ و آن امام پنهان از دیده! و آیا کعبه تاب دوری خواهدآورد؟ آیا فرونخواهدریخت از دلتنگی قائم آل محمد(ص)؟

کوفه، کعبه، دل، چشم، اشک ...

آری، و اشک چیزی است که هیچ چیز جز او نمی تواند اکنون مرهم نهد بر دل های خسته ای که از فردا، پدر نخواهنددید.

و فرداها چه در خود خواهدداشت برای فرزندان فاطمه(ص)، که امشب علی(ع) فقط آنها را خواست و عباس(ع) را؟ امشب علی(ع)، وصایای آخرش را تنها برای آنها گفت؛ و ای کاش نمی گفت که باز به یادمان آورد دون مایگی مردم کوفه را!

کوفه، شهر چاه های پرشده از اشک چشم علی(ع) است.

کوفه، گوش نداشت، که اگر داشت، می شنید درددل هایی را که علی(ع) برای چاه گفت!

کوفه، چشم نداشت، که اگر داشت، می دید علی(ع) جز عدالت هیچ نمی بیند!

کوفه، رحم نداشت، که اگر داشت، می فهمید علی(ع) از درد این قوم فرورفته در جهالت، شکست و دم برنیاورد!

کوفه، شرم نداشت، که اگر داشت، قطامه و ابن ملجم نمی پرورید!

بگذریم! این شهر پرنیرنگ را فقط خدا می شناسد و بس!

اکنون، این گریه است که شفای دردهای دل است و مرهم زخم های جان! اشک است که می پرورد نهال معصوم روح را، تا گام بردارد در آن راه که علی(ع) خواست؛ که علی(ع)، هیچ نخواست، جز آنچه خدایش خواست!

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 11 Sep 2009 | | Category: Literature
سحرگاه فردا

 

و سحرگاه فردا، عمود آهن بر فرق آبروی تاریخ خواهد نشست.

و هیچ کس نخواهد دانست که زین پس، زمین را، پدر، که خواهدبود.

و حال من به این می اندیشم، که آیا فردا باز هم خورشید طلوع خواهدکرد؟

آیا بر فرق ماه آسمان - چونان ماه زمین – خون جاری نخواهدبود؟

رود طغیان نخواهدکرد؟

دریا نخواهد جوشید؟

آیا کوه متلاشی نخواهدگشت؟

آه، خداوندگارا!

چه می شد اگر فردا نمی آمد؟ چه می شد اگر قیامت، همین امشب بود؟ اگر زمین را یارای چهارده قرن بغض هست، تاریخ را نیست!

خدایا! بگذار شب بماند. قسم به خودت، دیگر خورشید نخواهم خواست؛ نور، نخواهم خواست؛ آبی آسمان نباشد هم، مهم نیست؛ بگذار علی(ع) بماند! علی(ع)، خود نور است و روشنایی؛ ما را با او به مهر و ماه چه حاجت!

پدر، واژه ای است که سحرگاه فردا برای زینب(س)، معنایی دیگر خواهدگرفت.

دل، آتش می گیرد؛ جان می سوزد؛ و این بغض ابدی تا روز واپسین گلوی انسان را خواهد فشرد.

نفرین بر آسمان، اگر فردا خون نگرید.

نفرین بر دریا، اگر فردا به خروش درنیاید.

نفرین بر زمین، اگر فردا سینه نشکافد.

و نفرین بر بشر!

نفرین بر بشر، که از فردا تا چهارده قرن، جگر خاندان علی را به آتش خواهد کشید.

نفرین بر نفس، که زین پس، خانه ها به آتش خواهدکشید؛ جگرها تکه خواهدکرد؛ خون ها خواهدریخت؛ سرها خواهدبرید؛ بسی گوهر دردانه را به اسارت خواهدبرد؛ و قرن ها، مهدی فاطمه، در ماتم این مصیبت ها، تنها به سوگ خواهدنشست و بغض چهارده قرن را در گلو خواهدداشت!

جهل! جهل انسان؛ جهلی که سحرگاه فردا سرخی خون را بر سفیدی پیشانی علی(ع) خواهدنشاند، تا چهارده قرن گلوی خاندانش را خواهدفشرد.

قرن هاست که دریا دریا اشک، گلوی بشریت را می فشرد و فرونمی ریزد!

و سنگ سنگ مساجد تا ابدیت نوای «فزت برب الکعبه» را زمزمه خواهندکرد.

 

 

اما سحرگاه فردا، علی(ع) به آرامش نزدیک تر خواهدشد؛ به آرام جان خویش، به زهرا(س)! و علی(ع) اینگونه می آرامد.

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Tue 8 Sep 2009 | | Category: Literature
تولد من

 

 

HAPPY BIRTH DAY TO

 ME!!!

 

 

 

به تعداد سال های عمرم براتون

 چشمک زدم!!

 

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Mon 7 Sep 2009 | | Category: Daily Memories
فوتبال

 

بی سلام و علیک، یه جمله به وحید طالب لو:

چرا اینقدر امشب چهار تا گل بد خوردی؟ چرا اینقدر خروج هات بد بود؟ چرا اینقدر با آبروی خودت و استقلال بازی می کنی؟ چرا نمی خوای همه به توانایی هات ایمان بیارن؟ چرا نمی خوای دیگران استعدادهات رو ببینن؟ چرا نمی خوای دروازه بان ثابت تیم ملی بشی؟ و هزارویک چرای دیگه که شما باید خوب فکر کنی و براشون جواب پیدا کنی و به این سیر نزولی که پیدا کردی، خاتمه بدی!

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Tue 1 Sep 2009 | | Category: Football
استقلال

 

سلام دوستان

 

من خیلی خیلی خوشحالم. نمی دونید چرا؟ فردا اولین بازی استقلاله.

 

خوشحالی نداره؟!

 

واسه من که دلم برای رنگ آبی ناب تنگ شده، داره!

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 7 Aug 2009 | | Category: Football
مرگ

 

همیشه به این فکر می کردم که آدما بعد مرگ چه حسی بهشون دست میده؛ یا اصلا همون موقع مردن چه حسی دارن! درد می کشن؟ راحتن؟

آره! به همه ما این رو گفتن که آدمای خوب، مرگ راحتی دارن و آدمای بد، مرگ سختی رو تجربه می کنن؛ اما من می خواستم و هنوز هم می خوام که یه چیزی فراتر از این ها رو بهم بگن! می دونین از نظر من همه چیز نسبیه و یه جنبه هایی از خوب و بد رو با هم داره. اگه چیزی دردناکه، ممکنه تا یه حدی دلپذیر هم باشه. چه جوری بگم؟ فرض کنید شما توی یه شهر دیگه دانشگاه قبول شدین؛ درسته که خیلی از قبولی کنکور خوشحالین، ولی ناراحتین که دارین از خانواده جدا می شین. یا یه مثال دیگه! وقتی دارین از کوه بالا می رین، خستگی زیادی رو حس می کنین، ولی اون رو تحمل می کنین، چون که صعود براتون شیرینه و دلپذیر!

حالا من می خوام بدونم مرگ، برای هر کسی تا چه حد می تونه دردناک باشه و تا چه حد دوست داشتنی؟ آدمی که می میره، چقدر خوشحاله و چقدر ناراحت؟ اصلا این خوشی ها و ناخوشی ها به چی بستگی داره؟ می خوام بدونم آدما موقع مرگ چه حسی رو تجربه می کنن؟ حس پرواز؟ حس سقوط؟ حس سوختن؟ حس یخ زدن؟ چه حسی؟ اصلا می شه آدم شکل مردنش رو خودش رقم بزنه؟ می شه آدم با ذهنش موقع مردن خودش رو در موقعیت پرواز قرار بده؛ همونطور که می شه با تمرکز روی رویاهای شخصی کنترل داشت؟

اصلا می شه یه نفر به من بگه برای اینکه مرگ راحتی داشته باشیم، باید چقدر خوب باشیم؟ چی کار کنیم که موقع مرگ اتفاقی بیافته که دوستش داریم؟

اصلا مرگ چیه؟

یه دوره گذار؟ یه مسیر پرپیچ و خم؟ یه قله برای صعود؟ یه جاده صاف و بی انتها؟

مرگ چیه؟

مرگ رو باید تنهایی بچشیم یا می تونیم موقع مرگ دست یکی از دوستامونو بگیریم؟ منظورم اینه که غیر از خدا کس دیگه ای نیست که از ما مراقبت کنه؟ توی مسیر برزخ تا قیامت، کسی نیست که ما رو همراهی کنه؟ مثلا دوستی که خودش هم مرده؛ چه می دونم؟! یه کسی که باعث بشه سکوت و تنهایی بعد از مرگ، آدم رو وحشت زده نکنه؟

من خیلی چیزا راجع به مرگ خوندم. از مرگ هم نمی گم نمی ترسم، اما اونو برای خودم به یه هیولای هفت سر تبدیل نکردم. می دونم برای همه پیش می یاد، اما چه جوری؟ نمی گم چه موقع؟ چون باور کردم که هیچ کس از مرگ کسی حتی خودش باخبر نیست؛ اما می خوام بدونم کیفیت مرگ به چی بستگی داره؟ پشت این داستان به ظاهر ترسناک چی هست؟ بعد مرگ سر آدم چی می یاد؟ سر آدمایی که باقی می مونن چی می یاد؟ اصلا مرگ خودمو بی خیال! بگید وقتی یه نفر می میره، آدم باید چی کار کنه؟

نمی خوام کسی برام از آیه و وحی و روایت و صحبت های روانشناس ها و دکترها و عرفا و صوفی ها و هزارو یک جور آدم دیگه بگه! خودم به اندازه کافی بلدم. به من بگید احساستون چی می گه! دلم می خواد بدونم می شه یه روز چشمامو ببندم و مرگم رو ببینم؟ می شه حس کنم مردم؟ می شه صورت عزرائیل، نه، صورت خود مرگ رو ببینم!

من نمی فهمم؛ یعنی نمی تونم بپذیرم که اینقدر راحت یه آدمی که تا همین دیروز جلوی چشمام بود، حالا نیست. نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه؟ ببینید! روانشناس ها می گن دوره بعد از مرگ، برای اطرافیان مرده، چند مرحله داره. اولیش انکاره! یعنی طرف نمی تونه باور کنه که یکی از نزدیکانش فوت کرده. خوب من احساس می کنم در مورد مرگ دیگران، حتی آدمایی که اصلا نسبتی با من ندارند، همیشه در دوره انکار به سر می برم و هیچ وقت از این حالت بیرون نمی یام؛ و این خیلی بده! باور کنید خیلی بده که نتونی واقعیتی رو که در اطرافت جریان داره باور کنی! خیلی بده که نتونی خودت رو با یه وضعیت جدید وفق بدی! هیچ آداپتوری هم نمی تونه من رو با پازل زندگی جدید، جور کنه. باور بکنید یا نه، من در زندگی مرگ هایی رو دیدم که سال هاست از رخداد اونها میگذره و من هنوز باور ندارم اون آدم، «نیست»!!!!

نمی فهمم. نبودن آدم ها رو نمی فهمم. رفتنشون رو نمی فهمم!

آدما کنار هم زندگی می کنن، باهم می خندن، باهم گریه می کنن، به هم مهربونی می کنن؛

خوبی، خوشی، عشق، محبت، نفرت، دشمنی، ترس، اضطراب، غربت، همدلی، وحدت، بی کسی، ...

این ها همه، چیزهایی هستند که ما در زندگی با اونها روبرو هستیم و در تعامل با آدمای دیگه، این احساس ها رو بروز می دیم.

بعضی آدما رو دوست داریم؛ از بعضی ها بدمون می یاد؛ آرزوی رسیدن به بعضی های دیگه رو داریم؛ از بعضی آدما می ترسیم؛ با بعضی آدما احساس نزدیکی می کنیم، با بعضی ها، نه؛ بعضی وقتا توی جمع یه

سری آدما، هرچقدر هم که شلوغ باشه، احساس تنهایی و غربت بهمون دست می ده؛ ...

حالا یه روز یه آدمی که می تونه بین همه این دسته یا بین چندتاشون یا حداقل توی یکیشون قرار بگیره، می ره! به همین سادگی! آدمی که تا همین دیروز کنارت راه می رفت و حرف می زد، امروز بی روح، یه جا افتاده. انگار نه انگار که این همون آدمه که تو دوستش داشتی و همیشه کنارش بودی؛ یا همون آدمی که ازش متنفر بودی و سایه اش رو با تیر می زدی؛ یا همونی که ...

نمی فهمم چرا خدا احساس آدما رو نادیده می گیره؟ آره! خدا به آدم عقل داده تا براساس حکم اون عمل کنه، نه حکم دل و احساس! ولی آخه مگه خود خدا، حس کردنی نیست؛ اونم نه با دست و چشم فیزیکی، با چشم دل و دست توانای روح! همون روح اساطیری و مقدس که یه کوچولو از نفس خودشهم بهش خورده! به من بگید، کدوم عقلیه که خدا رو دیده باشه. باشه، قبول! یه عالمه آدم تو دنیا بودن که با عقل وجود خدا رو اثبات کردن، اما وجود خدا که اثبات نمی خواد:

چیزی که عیان است                                                          چه حاجت به بیان است

چیزی که باید اثباتش کرد و با عقل هم نمی شه، چون فقط با روح قابل درکه، اینه که خدا همه وجود آدم رو گرفته، اینه که خدا، خودش روح آدم رو می سازه، این که خدا بوجودآورنده احساس من و توست، این که ...

آخه خدا اگه نخواد بدونه من و تو چه دردی می کشیم و چه احساسی داریم، پس کی می دونه؟ اگه خدا نفهمه تحمل مرگ دیگران چقدر سخته، پس کی می دونه؟ اگه خدا ندونه چقدر سخته آدم بشینه یه گوشه و روزها و لحظه ها رو بشمره تا ببینه نوبت مرگ اون کی می رسه، پس کی می دونه؟

حالا به من بگو چرا خدا جلوی غم من و تو رو نمی گیره؟ بگو چرا بهمون نمی گه چی کار کنیم تا زودتر بمیریم یا چی کار کنیم تا اینقدر در برابر مرگ احساس غریبگی نکنیم؟ چرا نمی گه چی کار کنیم تا مرگ بشه دوستمون نه یه دیو دوسر؟

خسته شدم! شب و روز به مرگ فکر می کنم. به مرگ خودم، به مرگ دوستام، به مرگ اعضای خانواده ام!

به این که بعد از مرگ دیگران من چه خاکی به سرم کنم، یا این که بعد از مرگ من چی می شه.

به این که مرگ چه شکلی داره؟

به این که آیا زندگی اینقدر باارزشه که به خاطرش این جوری جنگ اعصاب با خودت داشته باشی؟

به قول یه بنده خدایی: «اگه مرگ حقه، پس زندگی ناحقه»!

مرگ چیه؟

زندگی چیه؟

اون دنیا چه خبره که یه عده برای رفتن به اونجا سرودست میشکنن و یه عده هر کاری می کنن که نرن؟

چه سوال احمقانه ای! اصلا مگه معلومه تو همین دنیا چه خبره که اون دنیاش معلوم باشه؟

چقدر نسل انسان بدبخته! نه می دونه اینور چه خبره و نه می دونه اونور چه خبره! در یه تعلیق همیشگی بسر می بره! اصلا ببینم کسی از شما هست که بدونه واقعا هدفش از زندگی چیه؟ ما تصمیم داریم چه چیزی رو به دست بیاریم که قبل از ما کسی به دست نیاورده؟ اصلا همین علم که هر روز دم از پیشرفتش می زنیم، چی به ما داده که اینقدر مشتاقش هستیم؟ ایدز؟ سرطان؟ بمب خوشه ای؟ بمب میکروبی؟ سلاح اتمی؟ قرص های روانگردان؟

خواهش می کنم نگید راحتی و آسایش! نگید امکانات بیشتر برای زندگی! نگید بالا رفتن سطح زندگی آدما!

این چیزا برای چه کسانی فراهمه؟ برای من و شما؟ برای غربی ها؟ برای شرقی ها؟ شمال؟ جنوب؟

هیچ فکر کردید وقتی من و شما داریم اینقدر راحت زندگی می کنیم، چند نفر توی خیابون دارن از گرسنگی تلف می شن؟ راه دور نرید ها! عراق و افغانستان و فلسطین و آفریقا رو نمی گم! توی همین تهران بی دروپیکر خودمون!

به من بگو توی یه همچین دنیای بی مروت و بی وجدانی، زندگی کردن چه معنایی داره! راحتی فقط مال کسانیه که مردان قدرت و سیاست بخوان! در همه دنیا، وضع همینه! مملکتی راحته و در آسایشه که قدرتمندان بخوان و دیگران باید زجر بکشن و توی جنگ، عزیزانشون رو از دست بدن؛ آوارگی بکشن و دم نزنن!

خسته شدم! من دیگه خسته شدم از اینکه این همه چیز رو منفعلانه ببینم و هیچ کاری هم از دستم برنیاد!

خسته شدم! همین! از زندگی خسته شدم! احساس می کنم هرچی رو که باید، در این دنیا دیدم؛ حالا دیگه وقتشه اون دنیا رو ببینم! می خوام ببینم اونجا چه خبره! می خوام ببینم مرگ و دنیایی که با خودش می یاره، حرف جدیدی برای گفتن دارن؟

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 26 Jul 2009 | | Category: Daily Memories
مناظره های بعدی احمدی نژاد

 

سلام

امروز می خوام در مورد مناظره احمدی نژاد با کروبی و رضایی صحبت کنم.


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Thu 11 Jun 2009 | | Category: Daily Memories
فراموشی

 

سلام

۵ خرداد کی بود؟

شما یادتونه؟

من یادم رفته بود کی بود؟

گناهی ندارم، آخه یه چیزی شده بود!

نمی شه اینجا بگم که، ولی به اونی که باید بدونه می گم!

حالا باید بگم، ببخشییییییییییییییییییییییییید!

من تولد دوستم یادم رفته بود!

 

 

خوب ببخشید دیگه! اِاِاِاِ!

دیگه تکرار نمی شه، قول می دم.

 

 

 

حالا هم به دوستم، هم به وحید طالب لو:

 

Happy Birthday to YOU!

Here's Your Gift!

 

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sat 6 Jun 2009 | | Category: Daily Memories
سیاست

 

سلام

امروز می خوام در مورد سیاست صحبت کنم.

WOW!! How dangerous!

مگه نه! ولی خوب می خوام بگم دیگه!


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 24 May 2009 | | Category: Daily Memories
هر چه هستی، باش!

 

هر چه هستی، باش!

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشآبی!
با توام ای شور، ای دلشوره شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

قیصر امین پور

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 15 May 2009 | | Category: Literature
تصاویر قهرمانی استقلال

 

سلام

امروز عکس های جشن قهرمانی استقلال رو گذاشتم

می تونید در ادامه مطلب ببینید

 

 


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Tue 28 Apr 2009 | | Category: Football
قهرمانی استقلال

 

ما همیشه قهرمانیم!

Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 26 Apr 2009 | | Category: Football
سفر مشهد

 

سلام

من دارم میرم مشهد مسافرت.

اگه زنده برنگشتم حلالم کنید.

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 22 Mar 2009 | | Category: Daily Memories
نوروز مبارک

 

سلام به همگی

عیدتون مبارک، حسابی. امیدوارم صد سال زنده باشید. حتما منو سر سفره هفت سین دعا کنید!

 

***********************************

 

باز هفت سين سرور


ماهي و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب


نرگس و جام شراب


باز هم شادي عيد


آرزوهاي سپيد


باز ليلاي بهار


باز مجنوني بيد


باز هم رنگين کمان


باز باران بهار


باز گل مست غرور


باز بلبل نغمه خوان


باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب


باز آن سوداي ناب


کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا


يا مقلب القلوب


يا مدبر النهار


حال ما گردان تو خوب


راه ما گردان تو راست


باز نوروز سعيد


باز هم سال جديد


باز هم لاله عشق


خنده و بيم و اميد

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 20 Mar 2009 | | Category: Daily Memories
استقلال - الاتحاد

 

سلام

بازی امشب استقلال رو دیدین یا نه؟ چقدر باید یه تیم بدشانس باشه آخه؟؟!!

من نمی گم ما از اونا خیلی بهتر بودیم یا اینکه یه عالمه موقعیت گل داشتیم؛ اما بدشانس هم بودیم دیگه!

ما برده بودیم، حالا از بردن هم که کوتاه بیایم، دیگه مساوی حداقل حقمون بود!

آخه چرا؟؟ من که هنوز تو شوکم. چرا باید برد رو با باخت عوض کنیم؟ باز با تساوی می شد کنار اومد، ولی باخت، نه! نمی دونم چی شد، آخه؟! در طول بازی درسته که اونا از ما بهتر بازی کردن و موقعیت های بهتری داشتن، اما ما هم کم براشون مشکل درست نکردیم. واقعیت اینه که ما هم به اندازه اونا نقاط ضعف طرف مقابل رو درست تشخیص داده بودیم و روش کار کرده بودیم. بازیکن های ما حتی بیشتر از اونا تکنیک داشتن. بازی سازی های جباری، سانترهای حیدری، فضاسازی های جانواریو، دوندگی های مجیدی، خروج های خوب طالب لو و هزارویک چیز دیگه که همه نشون می دن با زیکنای استقلال کم نذاشتن و کمتر هم نبودن؛ اما موضوع اینه که نمی دونم چرا اونا فقط تا پشت محوطه 18قدم حریف خوب کار می کردن و از اون به بعد یا سانترهای هافبک ها به مهاجمین نمی رسید یا اگه می رسید خراب می شد و منظورم از خراب این نیست که موقعیت گل نشده، دلم می خواد وقتی می گم خراب یاد پنالتی های حامد کاویانپور بیافتید. ولی وای از گل آرش برهانی! استقلال اگه می تونست یه نیمه کامل اینجوری که سر این گل بود، کار کنه، کولاک می کرد. ورزشگاهشونو رو سرشون خراب می کردیم! یه مجموعه خیلی عالی و دقیق از پاس های تک ضرب بین تعداد تقریبا زیادی از بازیکنای استقلال (برهانی، حیدری، جانواریو، مجیدی و ...) و تقریبا بدون اشتباه (یعنی با درصد اطمینان بالای 95) که منجر شد به ایجاد یه فضای خیلی عالی برای پریدن برهانی و سر زدن اون که با دید و تکنیک عالی حیدری در سانتر کردن (باز من یادم افتاد که بپرسم: «چرا حیدری تیم ملی دعوت نمی شه؟!؟!؟!؟!؟!») می شه گفت خوش ترین لحظه سال 87 منو رقم زدن. یه کار واقعا تیمی و خیلی عالی! من حتی تصور نمی کردم علی زاده یا عباسفرد هم با اون قد بلندشون بتونن از مدافعای درشت و هیکلی اونا بالاتر بپرن و سر بزنن، چه برسه به برهانی!

ولی حیف ...

حیف که آرش برهانی دیر اومد.

حیف که به جای اکبرپور، جباری رفت بیرون که اگه توی بازی می بود با سرعتی که برهانی داشت با هم چه کارها که نمی تونستن بکنن.

حیف که سر گل اول الاتحاد، مجیدی که به عنوان کاپیتان می خواست همه جا باشه و اومده بود تا به دفاع کمک کنه، کاملا دید طالب لو رو گرفت و توپ رفت اونجایی که نباید می رفت.

حیف که سر گل دوم الاتحاد بازیکنای ما همه فقط نگاه کردن که توپ قطر محوطه جریمه رو طی کنه و بره بخوره به تور!

حیف که ما یادمون رفت بازی وقتی تموم میشه که داور سوت بزنه!

حیف ...

وگرنه دیگه لام نبود برهانی از شدت عصبانیت بکوبه به توپ، کاظمی از کوره دربره و کارت زرد بگیره، طالب لو مات بشینه جلوی دروازه و نتونه اتفاقاتی رو که افتاده باور کنه.

نمی دونم. شاید قسمت این بوده! ولی چرا همیشه قسمت تلخ قسمت به ما می افته، الله اعلم! اون از دو سال پیش که آقایون محترم افتضاح به بار آوردن و حسرت آسیا رو به دلمون گذاشتن و بهترین تیم ایران با بهترین خط دفاع ایران و بهترین خط حمله ایران و بهترین دروازه بان ایران و پدیده اون سال فوتبال یعنی جباری آسیا نرفتن. چیزی که من هنوز ازش در تعجبم و باورش برام سخته! حالا هم که رفتیم آسیا باید اینجوری بدشانسی بیاریم!

ولی جدای از بدشانسی باید یادمون باشه، شانس یه قسمت کوچیکی از زندگیه و قسمت اعظمش به وسیله تصمیمات ما ساخته میشه.

قلعه نویی اگه می خواد واقعا با این تیم نتیجه بگیره، باید یادش باشه دقت بیشتری در چیدن مهره هاش داشته باشه. برهانی اگه زودتر میومد چی می شد؟ یا اگه به جای جباری یکی دیگه رو می بردی، مثلا منتظری رو؟ آخه بازی ساز ما اون بود. همه فضایی که نیمه اول به بازیکنای ما رسید نتیجه کار جباری بود.

همین طور بازیکنای استقلال باید بدونن که همیشه و در تمام دقایق بازی باید به دستورات تاکتیکی مربیشون عمل کنن، نه فقط یه زمان کوتاهی از بازی رو! مطمئنا اون حرکت تیمی قشنگ استقلال که باعث گل هم شد، همین طوری رو هوا به دست نیومده و براساس یه کار از پیش برنامه ریزی شده بوده. حالا اگه این تاکتیک نه در کل 90 دقیقه، لااقل در 45 دقیقه از بازی اجرا می شد منجر به برد نمی شد؟؟!!

بگذریم! حالا که همه چیز تموم شده بحث فایده ای نداره، اما تنها چیزی که باید یاد بگیریم، درس عبرته! باید از هر شکستی یه پل پیروزی بسازیم. (عجب شعاری!!!)

به امید قهرمانی سوم استقلال در جام قهرمانان!

 

 

«آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم»

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Thu 12 Mar 2009 | | Category: Football
انتظار حافظ

 

کَـتَـبتُ قِـصَه شَـوقی وَ مَـدمَـعی باکی

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

 

بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود

أیا مَـنازِل سَلمی فَـأینَ سَـلماکِ

 

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای است

أنَـا أصطَـبَـرتُ قَـتیلاً وَ قاتِـلی شاکی

 

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

 

ز خاک پای تو داد آب روی لاله وگل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

 

صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز

وَ هاتِ شَـمسَـه کَـرمٍ مُـطَـیِّـبٍ زاکی

 

دَعَ التَـکاسُـلَ تَـغنَـم فَـقَـد جَـری مَـثَـلٌ

که زاد راهروان چستی است و چالاکی

 

اثر نماند ز من بی شمایلت آری

أرَی مَـأثِـرَ مَـحیایَ مِـن مُـحَـیّـاکِ

 

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که چون صفات الهی ورای ادراکی

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Mon 16 Feb 2009 | | Category: Literature
داربی

 

سلام

می خوام در مورد داربی بنویسم. اما نه اینکه مثل همیشه بازی رو تحلیل می کردم و به پرسپولیسی ها تیکه می انداختم و اینا. البته قبل از هر چیز باید بگم که خیلی خوبه یه تیم شانس داشته باشد، ما که بخیل نیستیم!

 

این بازی باید مساوی بشه!!!

من اگه تا حالا هم با دیده شک و تردید به این جمله نگاه می کردم حالا دیگه بهش ایمان دارم.

اول باید توجه داشته باشیم که تو بازی های اخیر، نیمه اول داربی رو دو تیم اونقدر بد بازی می کنن که بازی نصفه نیمه اونها در نیمه دوم شبیه بازی فرانسه – پرتغال به چشم تماشاچی بیاد. به قولی آدمو به مرگ می گیرن که به تب راضی شه. حالا توجه کنین به اینکه مثلا استقلالی که تو بازی های این فصل به همه 5تا، 5تا می زنه، به پرسپولیس یکی بیشتر نمی زنه که هیچ، نمی تونه یه گل خودش رو هم نگه داره. چرا؟؟؟

من نمی خوام تعریف کنم دوباره که تو بازی چه اتفاقاتی افتاده، اعصابشو واقعا این دفعه ندارم دیگه. خودتون برید دوباره فیلم بازی رو ببینید، ولی با این ذهنیت که من گفتم. با توجه به اون جمله که بالا نوشتم.

اما...

می خوام ابراز ناراحتی کنم از کاری که یه نفر کرده. اونم توی همین بازی داربی 66.

همون کسی که دو سال پشت سرهم شد بهترین دروازه بان ایران. همون که اونقدر پنالتی گرفت که استقلال افتضاح پارسال رو قهرمان جام حذفی کرد. همون که همیشه همه از اخلاقش تعریف می کنن. همون!!

از این یه نفر دیگه من انتظار نداشتم خودشو قاطی این بازی ها کنه. انتظار نداشتم اونم پاش به بخش کثیف فوتبال باز بشه! اون تا حالا فقط یه پنالتی رو تو لیگ خلاف جهت رفته! فکر نمی کنم بیشتر از دو سه تا رو خورده باشه؛ بالای نود درصد پنالتی هاش رو می گیره، همیشه وضعیت روانی بالایی برای داربی داره (برخلاف دروازه بان اول فعلی تیم ملی). چرا باید پنالتی مازیار زارع (؟؟؟؟؟!!!!!!) رو خلاف جهت بره؟؟؟؟ اونم دقیقه 92؟؟؟!!

غیر از اینه که اونم شده بازیگر همین سناریوهای تساوی پشت تساوی؟؟!!

همه بازیکنای دو تیم همینن!

ولی خوب آدم از یکی انتظار داره، از یکی نه!

 

 

 

راستی جا داره به جای آقای دایی(؟؟!!) از حسین کاظمی به خاطر بازی فوق العاددددددده زیباش در مقابل کره تشکر کنم!!!

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Mon 16 Feb 2009 | | Category: Football
مرور اتفاقات

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

مدت هاست ننوشتم. مدت هاست دلم می خواد و نمی تونم. مدت هاست احساس می کنم یه کلمه هم ندارم برای بیان کردن. فکر می کردم که هیچ چی ندارم بگم. هیچی ندارم که بنویسم. برای همین هم نیومدم و ننوشتم. خسته بودم، دلم گرفته بود، احساس تنهایی می کردم. احساس می کردم هیچ کس دور و برم نیست که هوامو داشته باشه. حالا یه خورده سرحال اومدم، یه خورده احساس تنهاییم کم شده. البته امتحانام هم حتما بی تاثیر نبوده. امتحانای سخت، استادای بدنمره، وحشت روز تحویل پروژه، .... اما هزار و یک چیز دیگه هم بود که خستگیمو تشدید می کرد که حالا بگذریم. روزگار تا بوده، همین بوده. دیگه داره تموم می شه دیگه، افتادیم تو سرازیری زندگی.

حالا بذار ببینیم چه اتفاقایی این چند وقته افتاده، البته چون خیلی از آخرین پستم گذشته، شاید یه سری اتفاقات رو یادم بره. دیگه شرمنده اخلاق ورزشیتون، به بزرگواری خودتون می بخشید دیگه!

کشتار غزه

تکراریه، حسابی هم تکراریه این موضوع. اینقدر تو تلویزیون و رادیو و بیلبوردها و تبلیغات مختلف دیدین و شنیدین که شاید الان حالتون بخواد بهم بخوره و تصمیم بگیرین این یه قسمت رو نخونین، شاید اصلا بقیه این پست رو نخونید، شاید هم حسابی کفری بشید و کلا صفحه رو ببندید!

اما حالا بیاین مرام به خرج بدین و این کار رو نکنید. ضرر نمی کنید. بیاین این یه بار از یه زاویه تازه به این موضوع تکراری نگاه کنیم!

اول این قسمت رو بخونید:

ما تو ایران ندگی می کنیم. سی ساله که یه عده کثیری از ما در راهپیمایی ها و تظاهرات ها و تجمعات مختلف می گیم: «مرگ بر اسرائیل». ما جزو معدود کشورهایی هستیم که اسرائیل رو به رسمیت نمی شناسیم. رهبر انقلاب ما و موسس نظام جمهوری اسلامی (امام خمینی) یکی از اولین و ابتدایی ترین آرمان های این انقلاب رو این طور ترسیم کرد: «اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود». مطمئنا هیچ کس در صحت این مطالب شکی نداره، درست و غلطش به کنار.

حالا برداشتتون از بخش قبلی رو بذارید کنار این قسمت:

ما سال هاست داریم محصولات تولید اسرائیل رو می فروشیم. ما سال هاست بازار فروش محصولات اونها هستیم.  سال هاست داریم پول اسلحه و ادوات جنگی اونها رو فراهم می کنیم. اگه اسرائیل دشمن ماست، پس ما سال هاست داریم آب به آسیاب دشمن می ریزیم. سال هاست که در قتل بچه های بی گناه و بی دفاع فلسطین و لبنان شریکیم. سال هاست داریم با خون اونها، سفره هامون رو رنگین می کنیم. تبلیغات ما علیه اسرائیل بیشتره یا تبلیغات ما به نفع کمپانی های اسرائیلی؟؟!! این چند وقته عکس قتل عام های اسرائیل و این چیزا رو در و دیوار شهر زیاد شده، اما بیاین کلاهمونو قاضی کنیم، بیاین مردونه قضاوت کنیم؛ قبل از این هیاهوها و قبل از این که جو همه ما رو بگیره، تبلیغات نستله و نسکافه و نوکیا و پپسی کولا و مگی و امثالهم در و دیوار مملکت ما رو پر نکرده بود؟؟!!

بیاین مرد باشیم، با خودمون روراست حرف بزنیم؛

مگه اینطور نیست که هر قطره پپسی کولا که از گلوی من و شما می ره پایین، خون یه بچه فلسطینی یا یه بچه لبنانی بی گناهه؟!

مگه اون غذایی که با محصولات مگی درست می شه، گوشت و پوست آدمای بی گناه قتل عام شده قاطیش نیست؟؟!!

مگه فروش این محصولات سود توی جیب شرکت های اسرائیلی نمی ریزه که باهاش ادوات جنگی بخرن و بمب روی سر یه سری آدم بی گناه بریزن؟؟ مگه همین پول ها آتیش کارخونه های اسلحه سازی آمریکایی رو روشن تر نمی کنه؟؟ همین پولای ما نیست که جیب رهبرهای صهیونیست رو پر می کنه؟؟

حالا همین «ما» که سه چهار هزار تومان می دیم، یه پپسی دایت می خریم؛ همین «ما» که پنج شش هزار تومان می دیم مکمل های غذایی مگی و نستله رو می خریم؛ همین «ما»، اوج مردونگی و مروت و انسانیتمون در مورد مردم غزه اینه که  یه شماره حساب می دیم مردم برن نفری 200 تومان کمک کنن به مردم غزه! یه سری آدم بی کار رو می فرستیم فرودگاه مهرآباد که مثلا آماده رفتن به غزه باشن (بگذریم که همه با اطمینان از این که راه های غزه باز نمی شه رفتن و قصد یا قصدهاشون از این کار چیزای دیگه بوده) و کلی پول مملکت رو مدت ها صرف ساپورت کردن اونها کنیم!

«ما» اینیم! همین که بالا گفتم! ما که نمی تونیم خودمون تولید کنیم و می ریم از بقیه می خریم، بقیه ای که مثلا باهاشون دشمنیم و لعنشون می کنیم، چرا اینقدر دم از حمایت از غزه می زنیم؟ چرا اینقدر دم از خودکفایی و غنا می زنیم؟ چرا؟ واقعا چرا؟؟!!

مگه مردم آمریکای جنوبی نیستن که با امپریالیست دشمن هستن و مثل ما اسرائیل رو به رسمیت نمی شناسن و آمریکا تحریمشون کرده؛ خوب چرا ما مثل اونها نباشیم؟ چرا ما مثل اونها کالاهای آمریکا و اسرائیل رو تحریم نکنیم و از اونها حتی یه چوب کبریت هم نخریم؟ آره، اونها بدبختن. اونا نون ندارن بخورن. اونا در مشقت کامل زندگی می کنن. اما آرمانشونو کنار نمی ذارن. حرفشون با عملشون یکیه. مردن! پای حرفشون می ایستن و می گن اگه اسرائیل و آمریکا دشمن ما هستن، ما هم شمشیرمون رو از رو می بندیم. می ایستیم و ذره ای به کسی باج نمی دیم. ما چرا این کار رو نمی کنیم؟ الله اعلم!

فوتبال

شرمنده دیگه، شماها که دیگه با اخلاق من آشنایید! منم و یه سرگرمی که اسمش فوتباله. همه زندگیمه دیگه، چی کار کنم؟!

استقلال که شاهکارهاش باعث شد من یه اسفند حسابی برای بازیکناش دود کنم، چشم نخورن! سرور لیگ، صدر جدول، پادشاه تیم ها! دیگه چی بگم که هر چی بگم نمی تونه استقلال رو توصیف کنه.

«آبی بودن یا آبی نبودن! مسئله این است.»

تیم ملی که دیگه خودشو کشته! ما یه مانی با کرواسی و یوگسلاوی مساوی می کردیم، حالا با افتخار با تایلند مساوی می کنیم!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی بگم والله! ما (منظورم همه آدمای این مملکته، چه ما که آدم عادی هستیم و فوتبال نگاه می کنیم، چه کارشناس ها) رو که آقای دائی آدم هم حساب نمی کنن، چه برسه به اینکه از نظرات ما در مورد تیم ملی استفاده کنن یا اصلا به حرف های ما گوش بدن!

ولی از همه این ها مهم تر، حال گیری نود از مسئولین محترم بود! فوق العاده ای تو عادل فردوسی پور! و فوق العاده این شماها که در امر خطیر طرفداری از برنامه تک نود، عادل فردوسی پور رو تنها نگذاشتین و بیش از 97 درصد از شما (که بیش از 2 میلیون و 230 هزار نفر بودین) به عادل رای دادین نه به سازمان! یعنی یه چیزی تو مایه های درصد رایی که مردم به جمهوری اسلامی سال 58 دادن! آمار رسیده حاکی از اینه که اون عده آدم ناهماهنگ که تعدادشون کمتر از 3 درصد بود و به ضرر عادل رای دادن، فک و فامیل بر و بچه های سازمان بودن. حالا اون همه نظرسنجی اینترنتی و حمایت های روزنامه ها و حمایت های بر و بچه های فوتبال دوست توی وبلاگ هاشون به کنار! البته من همین جا از عادل فردوسی پور شدیدا عذرخواهی می کنم که در این راستا غیر از رای دادن تو یه نظرسنجی اینترنتی کار دیگه ای انجام ندادم! خدائی شرایط روحی وبلاگ نویسی رو نداشتم.

جشنواره فیلم فجر

این یکی هنوز شروع نشده، ولی گزارشات رسیده حاکی است فیلم های بسیار باحالی در جشنواره امسال قراره نمایش داده بشه! از دست ندید! اگه به هر دلیلی بلیط جشنواره نخریدین، اکران نوروزی رو از دست ندین! اگر هم عید نرفتین سینما، لااقل وقتی اومد تو شبکه سینمای خانگی بگیرین نگاه کنین! اگه اون موقع هم ندیدین... اصلا به من چه؟ مگه من مسئول فیلم دیدن مردمم؟!

 خدانگهدار

Written By Zeinab | Fixed Link | Thu 29 Jan 2009 | | Category: Daily Memories
روز دانشجو (با تاخیر)

 

 

 

Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 7 Dec 2008 | | Category: Daily Memories
شاملو

 

یک سری عکس همراه با اشعار شاملو

ببینید. جالبه.

برای اینکه تنظیمات اندازه صفحه به هم نخوره سایز نافرمی پیدا کرده. اول سیو کنید،بعد ببینید تا بیشتر لذت ببرید.


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Mon 10 Nov 2008 | | Category: Literature
چند جمله با خدا

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


گفتی: فانی قریب

 
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …


گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

--------------------------------

 


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 26 Oct 2008 | | Category: Literature
درددل

 

از من مي‌شنوي؟ هر كس گفت دنبال من بيا، من رسم جديد آورده‌م،
پشتت را كن بهش و برو دنبال كارت
محلش نگذار. كسي قرار نيست رسم جديد بياورد.
همان رسم قديم است، قرار است همان را يادت بياورند.
ذكر اصلاً يعني همين ديگر؛ يعني يادآوري


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 26 Oct 2008 | | Category: Literature
مصاحبه با خدا

 

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Wed 22 Oct 2008 | | Category: Literature
شب قدر

 

یک سری عکس مربوط به شب قدر

حتما ببینید. جالبه.


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Sun 21 Sep 2008 | | Category:
مظلومیت <<وحید طالب لو>>

 

با درخواست اميرقلعه نويى سرمربى بزرگسالان استقلال در سال ۸۲ از تيم اميد اين باشگاه در تمرينات تيم بزرگسالان شركت كرد. وى در كنار دروازه بانان بزرگى چون هادى طباطبايى و پرويز برومند رشد كرد و با وجود اين ۲ دروازه بان كمتر كسى خيال بازى كردن وى را در سر مى پرورانيد.

More
Written By Zeinab | Fixed Link | Sat 13 Sep 2008 | | Category: Football
Happy Father's Day



خجسته باد نام خداوند نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نی توانم بود

که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:

 مور، چه می داند که بر دیواره اهرام می گذرد

  یا بر خشتی خام.

 


More
Written By Zeinab | Fixed Link | Thu 17 Jul 2008 | | Category: Literature
معنی عشق چیست؟


معنی عشق چیست؟
این مطلب خیلی جالبه. حتما بخونید.
Don't Miss
خداحافظ، زینب

More
Written By Zeinab | Fixed Link | Fri 11 Jul 2008 | | Category: Literature


Up