همیشه به این فکر می کردم که آدما بعد مرگ چه حسی بهشون دست میده؛ یا اصلا همون موقع مردن چه حسی دارن! درد می کشن؟ راحتن؟
آره! به همه ما این رو گفتن که آدمای خوب، مرگ راحتی دارن و آدمای بد، مرگ سختی رو تجربه می کنن؛ اما من می خواستم و هنوز هم می خوام که یه چیزی فراتر از این ها رو بهم بگن! می دونین از نظر من همه چیز نسبیه و یه جنبه هایی از خوب و بد رو با هم داره. اگه چیزی دردناکه، ممکنه تا یه حدی دلپذیر هم باشه. چه جوری بگم؟ فرض کنید شما توی یه شهر دیگه دانشگاه قبول شدین؛ درسته که خیلی از قبولی کنکور خوشحالین، ولی ناراحتین که دارین از خانواده جدا می شین. یا یه مثال دیگه! وقتی دارین از کوه بالا می رین، خستگی زیادی رو حس می کنین، ولی اون رو تحمل می کنین، چون که صعود براتون شیرینه و دلپذیر!
حالا من می خوام بدونم مرگ، برای هر کسی تا چه حد می تونه دردناک باشه و تا چه حد دوست داشتنی؟ آدمی که می میره، چقدر خوشحاله و چقدر ناراحت؟ اصلا این خوشی ها و ناخوشی ها به چی بستگی داره؟ می خوام بدونم آدما موقع مرگ چه حسی رو تجربه می کنن؟ حس پرواز؟ حس سقوط؟ حس سوختن؟ حس یخ زدن؟ چه حسی؟ اصلا می شه آدم شکل مردنش رو خودش رقم بزنه؟ می شه آدم با ذهنش موقع مردن خودش رو در موقعیت پرواز قرار بده؛ همونطور که می شه با تمرکز روی رویاهای شخصی کنترل داشت؟
اصلا می شه یه نفر به من بگه برای اینکه مرگ راحتی داشته باشیم، باید چقدر خوب باشیم؟ چی کار کنیم که موقع مرگ اتفاقی بیافته که دوستش داریم؟
اصلا مرگ چیه؟
یه دوره گذار؟ یه مسیر پرپیچ و خم؟ یه قله برای صعود؟ یه جاده صاف و بی انتها؟
مرگ چیه؟
مرگ رو باید تنهایی بچشیم یا می تونیم موقع مرگ دست یکی از دوستامونو بگیریم؟ منظورم اینه که غیر از خدا کس دیگه ای نیست که از ما مراقبت کنه؟ توی مسیر برزخ تا قیامت، کسی نیست که ما رو همراهی کنه؟ مثلا دوستی که خودش هم مرده؛ چه می دونم؟! یه کسی که باعث بشه سکوت و تنهایی بعد از مرگ، آدم رو وحشت زده نکنه؟
من خیلی چیزا راجع به مرگ خوندم. از مرگ هم نمی گم نمی ترسم، اما اونو برای خودم به یه هیولای هفت سر تبدیل نکردم. می دونم برای همه پیش می یاد، اما چه جوری؟ نمی گم چه موقع؟ چون باور کردم که هیچ کس از مرگ کسی – حتی خودش – باخبر نیست؛ اما می خوام بدونم کیفیت مرگ به چی بستگی داره؟ پشت این داستان به ظاهر ترسناک چی هست؟ بعد مرگ سر آدم چی می یاد؟ سر آدمایی که باقی می مونن چی می یاد؟ اصلا مرگ خودمو بی خیال! بگید وقتی یه نفر می میره، آدم باید چی کار کنه؟
نمی خوام کسی برام از آیه و وحی و روایت و صحبت های روانشناس ها و دکترها و عرفا و صوفی ها و هزارو یک جور آدم دیگه بگه! خودم به اندازه کافی بلدم. به من بگید احساستون چی می گه! دلم می خواد بدونم می شه یه روز چشمامو ببندم و مرگم رو ببینم؟ می شه حس کنم مردم؟ می شه صورت عزرائیل، نه، صورت خود مرگ رو ببینم!
من نمی فهمم؛ یعنی نمی تونم بپذیرم که اینقدر راحت یه آدمی که تا همین دیروز جلوی چشمام بود، حالا نیست. نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه؟ ببینید! روانشناس ها می گن دوره بعد از مرگ، برای اطرافیان مرده، چند مرحله داره. اولیش انکاره! یعنی طرف نمی تونه باور کنه که یکی از نزدیکانش فوت کرده. خوب من احساس می کنم در مورد مرگ دیگران، حتی آدمایی که اصلا نسبتی با من ندارند، همیشه در دوره انکار به سر می برم و هیچ وقت از این حالت بیرون نمی یام؛ و این خیلی بده! باور کنید خیلی بده که نتونی واقعیتی رو که در اطرافت جریان داره باور کنی! خیلی بده که نتونی خودت رو با یه وضعیت جدید وفق بدی! هیچ آداپتوری هم نمی تونه من رو با پازل زندگی جدید، جور کنه. باور بکنید یا نه، من در زندگی مرگ هایی رو دیدم که سال هاست از رخداد اونها میگذره و من هنوز باور ندارم اون آدم، «نیست»!!!!
نمی فهمم. نبودن آدم ها رو نمی فهمم. رفتنشون رو نمی فهمم!
آدما کنار هم زندگی می کنن، باهم می خندن، باهم گریه می کنن، به هم مهربونی می کنن؛
خوبی، خوشی، عشق، محبت، نفرت، دشمنی، ترس، اضطراب، غربت، همدلی، وحدت، بی کسی، ...
این ها همه، چیزهایی هستند که ما در زندگی با اونها روبرو هستیم و در تعامل با آدمای دیگه، این احساس ها رو بروز می دیم.
بعضی آدما رو دوست داریم؛ از بعضی ها بدمون می یاد؛ آرزوی رسیدن به بعضی های دیگه رو داریم؛ از بعضی آدما می ترسیم؛ با بعضی آدما احساس نزدیکی می کنیم، با بعضی ها، نه؛ بعضی وقتا توی جمع یه
سری آدما، هرچقدر هم که شلوغ باشه، احساس تنهایی و غربت بهمون دست می ده؛ ...
حالا یه روز یه آدمی که می تونه بین همه این دسته یا بین چندتاشون یا حداقل توی یکیشون قرار بگیره، می ره! به همین سادگی! آدمی که تا همین دیروز کنارت راه می رفت و حرف می زد، امروز بی روح، یه جا افتاده. انگار نه انگار که این همون آدمه که تو دوستش داشتی و همیشه کنارش بودی؛ یا همون آدمی که ازش متنفر بودی و سایه اش رو با تیر می زدی؛ یا همونی که ...
نمی فهمم چرا خدا احساس آدما رو نادیده می گیره؟ آره! خدا به آدم عقل داده تا براساس حکم اون عمل کنه، نه حکم دل و احساس! ولی آخه مگه خود خدا، حس کردنی نیست؛ اونم نه با دست و چشم فیزیکی، با چشم دل و دست توانای روح! همون روح اساطیری و مقدس که یه کوچولو از نفس خودشهم بهش خورده! به من بگید، کدوم عقلیه که خدا رو دیده باشه. باشه، قبول! یه عالمه آدم تو دنیا بودن که با عقل وجود خدا رو اثبات کردن، اما وجود خدا که اثبات نمی خواد:
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
چیزی که باید اثباتش کرد و با عقل هم نمی شه، چون فقط با روح قابل درکه، اینه که خدا همه وجود آدم رو گرفته، اینه که خدا، خودش روح آدم رو می سازه، این که خدا بوجودآورنده احساس من و توست، این که ...
آخه خدا اگه نخواد بدونه من و تو چه دردی می کشیم و چه احساسی داریم، پس کی می دونه؟ اگه خدا نفهمه تحمل مرگ دیگران چقدر سخته، پس کی می دونه؟ اگه خدا ندونه چقدر سخته آدم بشینه یه گوشه و روزها و لحظه ها رو بشمره تا ببینه نوبت مرگ اون کی می رسه، پس کی می دونه؟
حالا به من بگو چرا خدا جلوی غم من و تو رو نمی گیره؟ بگو چرا بهمون نمی گه چی کار کنیم تا زودتر بمیریم یا چی کار کنیم تا اینقدر در برابر مرگ احساس غریبگی نکنیم؟ چرا نمی گه چی کار کنیم تا مرگ بشه دوستمون نه یه دیو دوسر؟
خسته شدم! شب و روز به مرگ فکر می کنم. به مرگ خودم، به مرگ دوستام، به مرگ اعضای خانواده ام!
به این که بعد از مرگ دیگران من چه خاکی به سرم کنم، یا این که بعد از مرگ من چی می شه.
به این که مرگ چه شکلی داره؟
به این که آیا زندگی اینقدر باارزشه که به خاطرش این جوری جنگ اعصاب با خودت داشته باشی؟
به قول یه بنده خدایی: «اگه مرگ حقه، پس زندگی ناحقه»!
مرگ چیه؟
زندگی چیه؟
اون دنیا چه خبره که یه عده برای رفتن به اونجا سرودست میشکنن و یه عده هر کاری می کنن که نرن؟
چه سوال احمقانه ای! اصلا مگه معلومه تو همین دنیا چه خبره که اون دنیاش معلوم باشه؟
چقدر نسل انسان بدبخته! نه می دونه اینور چه خبره و نه می دونه اونور چه خبره! در یه تعلیق همیشگی بسر می بره! اصلا ببینم کسی از شما هست که بدونه واقعا هدفش از زندگی چیه؟ ما تصمیم داریم چه چیزی رو به دست بیاریم که قبل از ما کسی به دست نیاورده؟ اصلا همین علم که هر روز دم از پیشرفتش می زنیم، چی به ما داده که اینقدر مشتاقش هستیم؟ ایدز؟ سرطان؟ بمب خوشه ای؟ بمب میکروبی؟ سلاح اتمی؟ قرص های روانگردان؟
خواهش می کنم نگید راحتی و آسایش! نگید امکانات بیشتر برای زندگی! نگید بالا رفتن سطح زندگی آدما!
این چیزا برای چه کسانی فراهمه؟ برای من و شما؟ برای غربی ها؟ برای شرقی ها؟ شمال؟ جنوب؟
هیچ فکر کردید وقتی من و شما داریم اینقدر راحت زندگی می کنیم، چند نفر توی خیابون دارن از گرسنگی تلف می شن؟ راه دور نرید ها! عراق و افغانستان و فلسطین و آفریقا رو نمی گم! توی همین تهران بی دروپیکر خودمون!
به من بگو توی یه همچین دنیای بی مروت و بی وجدانی، زندگی کردن چه معنایی داره! راحتی فقط مال کسانیه که مردان قدرت و سیاست بخوان! در همه دنیا، وضع همینه! مملکتی راحته و در آسایشه که قدرتمندان بخوان و دیگران باید زجر بکشن و توی جنگ، عزیزانشون رو از دست بدن؛ آوارگی بکشن و دم نزنن!
خسته شدم! من دیگه خسته شدم از اینکه این همه چیز رو منفعلانه ببینم و هیچ کاری هم از دستم برنیاد!
خسته شدم! همین! از زندگی خسته شدم! احساس می کنم هرچی رو که باید، در این دنیا دیدم؛ حالا دیگه وقتشه اون دنیا رو ببینم! می خوام ببینم اونجا چه خبره! می خوام ببینم مرگ و دنیایی که با خودش می یاره، حرف جدیدی برای گفتن دارن؟